رو به روی دیوار ایستاد و زل زد به چشم هام و خیره شد به من ...
گفتم من... ببین چه زیبا شدم
پوزخندی زد عجیب و سرد شبیه سرمای نگاه مترسکی که سالها کابوس شبانه ام بود...
گفت خستم...گفتم از من؟؟ چند ثانیه گذشت بهم نگاه کرد و گفت نه... بعد رفت از دلم...از ذهنم...از کنارم...
تقصیر من نبود... باور کن من کاری نکردم...من...
من فقط...
عاشقش بودم...
ما را در سایت غزل تا تو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 0